جهان کوچک من از تو لبریز است
کودکانه ات را دوست دارم ...
خداوند در دستان کوچک تو لطافت گلبرگ های بهشت را برایم به ارمغان فرستاده است ...
و در چشمانت زیبایی چشمه های روان را جاری ساخته است ...
و در خواب آرامت آرامش آسمان آبی را نقاشی کرده است ...
و در بازی هایت نشاط دشت های پر گل را بازی داده است ...
کلمات نیمه کاره ات که حکایت از تلاشت برای تبادل احساسات ابریشمی ات دارند ...
گریه ها و خنده هایت را می پرستم که از کوچکترین ها شاد و از کوچکترین ها غمگین می شوی ...
کاش همیشه احساساتم مثل تو بی غبار می ماند ...
وقتی با قدم های کوتاه و تند مرا دنبال میکنی و با دستان ظریفت همه هستی ام را در آغوش می کشی احساس بودن میکنم ... احساس مادر بودن ....
وقتی برای عروسک هایت مادر می شوی و مهربان مادری می کنی خیالم آسوده می شود که مهربانی را برایت تعریف کرده ام ...
و اما پدرت .....
وقتی با تمام غرور و مردانگی اش به زمین زانو میزند تا قامت تو را از مقابل تماشاگر باشد و خود را سرتاسر کودک میبیند تا تو لبخند بزنی به او می بالم ، به تو می بالم و به خود افتخار می کنم...
وقتی زودتر به خانه باز میگردد تا زمان بیشتری با تو پدر بودن را تجربه کند ...
وقتی تلاش بیشتری میکند تا پدر موفق تری باشد ...
وقتی نگران لحظه لحظه زیستن توست و برای آینده ات برنامه ریزی درخشانی در سر دارد ...
به خدای خودم می بالم به خدای خودم می بالم به خدای خودم می بالم


جهان کوچک من از تو لبریز است
